دارم جون میدم و حواسش نیس....
خوش بحالش...کاش منم میتونسم همینطوری باشم
خداااااااا
خدااااااااا جونم....
میبینیم؟؟؟؟
بکشم....منو بکش!!!!
خودم مجبورش کردم...راهیو ک خودم براش بسته بودم...خودم بادستای خودم براش باز کردم.....
من احمقممممم
ی احمق به تمام معنا
میبینه حالموووو....خدااااااا میبینه حالموووو
میدونه چمه....بخدا میدونه چمه
بمولا قسم دردمو میدونه....رو خودش نمیاره
رو خودش نمیاره....چون اگه بیاره...مجبوره یه کاری بکنه!
مجبوره دردمو دوا کنه....مجبوره بخاطر من ولش کنه...واون نمیتونه همچین کاری بکنه....دوسش داره....ازش خوشش میاد...خوب میدونه من نباشم مهم نیس....ولی اون نباشه مهمه...
دارم میسوزم...خدااااا
دارم میسوزم...فقط از تو....هیشکی نمیبینه حالمو
حتی زندگیم ازم رو برگردونده ک نبینه حالمو...ک مجبور نشه خاموش کنه آتیشمو....
چرا ناحقی کنم؟
ی بار فهمید ناراحتیمو...ی بار!!!
خاست بذارتش کنار...فقط ثانیه ای ی بار میگف توبرام مهم تری...هرچی تو بخای اصن...میگم بره...میگم تو نمیتونی اینجوری تحمل کنی...من بخاطر توووو همه کاری میکنم...تو بگی میگم بره...
د لامصب....
چرااااااا؟؟؟؟
چرا رفتنشو توسرم میزنی؟؟؟
چرا وقتی میدونم دوسش داری...برام نمایش بازی میکنی؟؟؟
چراااا؟چرا وقتی میدونم،اگه بره...هرروز سرکوفت رفتنشو میخورم...میگی بره؟
رفتن اینطوری بخوره تو سرم....
اگه واقعا حاضر بودی بره...درست تمومش میکردی...کشش نمیدادی...انقد توسرم نمیکوبوندی ک بخاطر من فرستادیش بره....کاش انقدر دوسم داشتی ک خودت ی بهونه بیاری ک بره...میدونم ناعادلانه اس...ومن هیچوقت اینو ازت نمیخام...
دیگه دوسم نداری...مث اول قصه مون!!! داری تموم تلاشتو میکنی ک مشخص نشه...ولی من امه چیو فهمیدم دورت بگردم...
عشقت داره از دوطرف تامین میشه نه؟
خوش بحالت...خیلی خوب درکت میکنه...حتی بهتراز من...
کاش ی اتفاقی بیوفته...کاش زندگیم ی تکونی بخوره...ک فراموشی بگیرم
خاطره هایی ک تموم دنیامو میسازه فراموش کنم...
خداااا خستم چقدر...
هرچی صدات میزنم نمیشنوی...نه؟؟؟
برچسب: دلنوشته,
نویسنده: طاها حسینی